این روزها ...

 

 

این روزها تا یادت می کنم

 
 
باران می گیرد ...

 
 
به گمانم زمستان هم  مثلِ من دلتنگ شده

 
 
ساعتهای بی تو بودن را با خاطراتت می گذرانم

 
 
مانده اند برایم یادگاری ...

 
 
از روزهایی که میدانم بازگشتی ندارند

 
 
روزهایی که در دلمان تنها عشق بودو شوقِ زندگی

 
 
لحظه های خوبِ باهم بودن ...

 
 
حالا از آن روزها چیزی نمانده 

 
 
جز مُشتی خاطراتِ خیس ...

مسافر ......

 

 برای مشاهده اندازه واقعی مسافر شب... کلیک کنید

مسافر

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:

«چه سیب‌های قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است.»

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

_ و نوش‌داروی اندوه؟

_ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

 

و حال شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چای می خوردند.

 

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

_ چقدر هم تنها!

_ خیال می‌کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.

_ دچار یعنی

عاشق.

_ و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

_ چه فکر نازک غمناکی!

_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

_ نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله‌ای هست.

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله‌ای هست.

دچار باید بود

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله‌هاست.

صدای فاصله‌هایی که

_ غرق ابهامند.

_ نه،

صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.

و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .

و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.

و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.

به آب می‌بخشند.

و خوب می‌دانند

که هیچ ماهی هرگز.

هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق

در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.

و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.

 

سهراب سپهری

هیاهوی دل ...

 

هیاهوی دل

 به اهی بنشانم

 گره بر ابرو

 به لبخندی بگشایم

 با رویاهایی شیرین تسبیحی بسازم

و در محراب عشق نماز بگذارم

 باشد که باز گردد

 از سفر به سرزمین های مهجور

پریزاده

 بی نام ونشانم...

حواست هست ؟...

"DeleAria Group www.delearia.com"

پاییز همان بهاراست که عاشق شده ...


  آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند، نمی فهمند که پاییز همان بهاراست که عاشق شده 

این روز‌ها آسمان دلم آنقدر ابری است

که حتّی پاییز هم برای امدن استخاره می‌کند

آنقدر رسیده ام

که هوس زرد شدن دارم

هوس ریختن

با باران یکی‌ شدن

دلم پاییز می‌‌خواهد.

باغچه ی پاییز من

سبز تر از بهار و

گرم تر از تابستان و

سرد تر از زمستان است

پاییز من آهنگ خش خش برگ دارد

سرود نسیم

رقص شاخه ها 

پاییز چه كردی با من كه اینچنین بی قرارانه

در انتظارت این روزهای آخر

تابستان را سپری می كنم

پاییز زیبایم ! برایت دلتنگم

هیچ چیز جز یاد تو ...

 

 


هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.

(فـریـدون مـشیـری)

زياده خواه نيستم ...

 

زیاده خواه نیستم !
جاده‌ ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی‌..
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی..
کمی‌ هیزم.. کمی‌ آتش.. مه‌ِ جنگلی‌..
کمی‌ تاریکی ‌ِ محض.. کمی‌ مستی.. کمی‌ مهتاب..
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...!
تـو باشی
مـن باشم
و ...هــیچ !
دنــیـا هم ارزانی خودشان ...♥

 

 

مي خواهم نامه اي برايت بنويسم ...

 

 

می خواهم نامه ای برایت بنویسم
که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد
و زبانی نو برای تو بیافرینم
زبانی هم تراز اندامت
...... و گسترهء عشقم
*
می خواهم از برگهای لغت نامه بیرون بیایم
..... و از دهانم اجازهء سفر بگیرم
خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان
دهانی دیگر می خواهم
.... که بتواند به درخت گیلاس
.... یا چوب کبریتی بدل شود
دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند
مانند پریان دریایی از امواج دریا
و کبوتران
...... از کلاه شعبده باز
*
کتابهای دبستانم را از من بگیرید
.... و نیمکت های کلاسم را
..... گچ ها و قلم موها و تخته سیاه را
از من بگیرید
تنها واژه ای به من ببخشید
تا آن را
...... چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزم
*
انگشتانی تازه می خواهم
برای دیگر گونه نوشتن
از انگشتانی که قد نمی کشند
.... از درختانی که نه بلند می شوند
..... و نه می میرند... بیزارم
انگشتانی تازه می خواهم
... به بلندای بادبان زورق و گردن زرافه
تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم
...... و الفبایی نو بیافرینم برای او
*
..... الفبایی که حروفش
به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشد
.... الفبایی به نظم باران
..... الفبایی از طیف ماه
ابرهای خاکستری ِ غمناک
و درد ِ برگهای بید
...... زیر چرخ دلیجان ِ سپتامبر
*
می خواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم
که هرگز هیچ زنی نصیب نبرده و نخواهد برد
..... کسی به تو مانند نبوده و نیست، بانوی من
می خواهم هجاهای نامم
و خواندن نامه هایم را
به سینهء خسته ات بیاموزم
می خواهم تو را به عطری نو بدل کنم
..... و به زبانی نو
..... و به شعری نو

 

كوير نشين . . .

دوست دارم مثل یک کویر نشین
اسبی داشته باشم ‍!
و عاشق یک ستاره باشم
شب که شد
تو در آسمان میدرخشی
من مثل دیوانه ها
می‌تازم
تا جایی‌ که تکلیفِ شب را با ستاره‌اش روشن کنم .
بگذار فرزندانِ ما بگویند
کویر نشین غریب عاشق می‌‌شود
عجیب می‌میرد
می‌ بینی‌ ؟
حتی نرسیدن به تو هم ، داستانِ پر از رویایِ خودش را دارد !
یادت باشد
عاشق را نه شب تهدید می‌‌کند ، نه مرگ
فقط فاصله ...

به تو که می رسم ...

 

 

به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!

مکـــث میکنـــــم ...!

انگـــــار در " زیباییـــ ــت " چیـــــزی را ,

جـــــا گذاشتـــــه ام !

مثلــــــــــا...

در صـــ ــدایت ... آرامـــــ ـــش

در چشـ ــــم هایـــــت ... زندگـــــ ـــی ...